تبليغاتX
موزه‌ی مشکوکستان
طعم مشکوک زرافه!
من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که هیچی نمی فهمه و اگر بتونه خوب باشه اون مریخی قول داده ببرتش پیش ماهیای حوض!...

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که چند ماهی بدون توجه به طعم مشکوک برگ درخت حیاط خونه ی اون مریخی همینطور خوردمشون ، خوردمشون  تا اینکه فهمیدم اون درخت برگ نداره! من داشتم دهان خودم رو می جویدم!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که دوست داره وقتی می خنده دندونای فک پایینش معلوم نشه ولی چون ردیف دندونای فک بالاش کج و کوله س ترجیح میده اصلا نخنده ، چه فکر احمقانه ای! من واقعا هیچی نمی فهمم!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که از درخت تغذیه نمی کنم از اون بالا می رم و از خودم تغذیه می کنم ، تا اینکه سر انجام از روی درخت پایین می افتم و وجود تکه تکه شدم مثل چند تا مار بوآی خال خالی دوباره از دخت بالا میرن تا از خودشون تغذیه کنن!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که کتاب رو بیشتر از برگ درخت دوست داره ، کتاب خوشمزس مخصوصا وقتی رنگ نوشته هاش سیاه کم رنگ باشه!

من مشکوک نیستم من یک زرافه هستم که دوست داشتن رو میده و دوست نداشتن پس میگره ، من هیچوقت زرافه ی دوست داشتنی نبودم! من مشکوک نیستم!

کم کم دارم می فهمم طعم مشکوک زرافه یعنی چی! ..طعم تلخ عسل زنبورهای درخت حیاط خونه ی اون مریخی من رو از زرافه بودنم آگاه میکنه ، من مشکوک نیستم!

من مشکوک نیستم ولی مشکوک ها رو دوست دارم ، چه تلخشون رو چه شیرینشون.. ترش و شور نداره ، هیچوقت گول چاشنی های مشکوک رو نخورین همیشه یا شیرینی هست یا تلخی! ترش و شور مشکوک نیست!

من یک زرافه هستم و زرافه ها رو دوست دارم....

 

با احترام به حوزه ی زرافه های خال خال پشمی ... حمید!

ما
ساعت 10:30 صدای پسر خاله هام که دارن بازی می کنن خواب رو از سرم بیرون میبره ، چشمام رو باز میکنم دستم رو میبرم بالای سرم ساعتم رو بر میدارم و به صفحش نگاه میکنم. آره دیگه پاشم بهتره. میرم توی دستشویی و دستی به سر و صورتم میکشم، جوش هام کم کم دارن زیاد میشن بهتره فکری به حالش بکنم موهام رو مثل همیشه با آب خیس می کنم و مثل علف های حیاط خونمون سیخ میدم رو به بالا ، دیشب بعد دو روز تنهایی احساس کردم یکی هست که می خواد و من می تونم با اون تنهاییم رو پر کنم. یکی هست که ...
ساعت 12:00 زنگ در به صدا در میاد و مهمون های مادربزرگ سر میرسن، از بچگی با این مهمونا مشکل داشتم ولی چاره ای نبود باید برای چند ساعتی تحملشون میکردم ، نیم ساعتی نشستم ولی دیدم فایده ای نداره دیگه نمیتونم باید بزنم بیرون ، عذر خواهی میکنم و میرم تا لباس هامو عوض کنم و بزنم بیرون ، مهم نیست کجا فقط چشمم تو چشم مهمونا نیفته ، به طرف خیابون حرکت میکنم ، خیابون رو تا سر میدون اصلی گز میکنم ولی منصرف میشم و بر میگردم به طرف خونه توی راه برگشت چند تا باجه ی تلفن عمومی می بینم دستم رو توی جیبم میبرم تا کارت تلفنم رو در بیارم و هر چه سریعتر باز به همون حس دیشب برسم ، احساس ما شدن، ولی میدونم الان پشت تلفن مایی وجود نداره باید صبر کنم، دستم رو از جیبم در میارم و دوباره به راهم ادامه میدم. زیر لب شعر نارفیق رو زمزمه میکنم و البته نگاه مردم رو هم تحمل میکنم که به من زل زدن!
ساعت 14:30 دارم موهام رو مثل همیشه به سمت بالا سیخ میکنم ، نمیدونم چرا فکر میکنم این مدل از هر نظر برای من مناسبه ، منو یاد چیزی می ندازه که یادم نمیاد چی بود!! ، بعد از اینکه در خونه رو میبندم به سمت خیابون میرم ، ازش رد میشم و به سمت میدون معلم میرم که یه باجه ی خیلی خلوت داره ، بازم دارم همون شعر نارفیق رو زمزمه میکنم ولی آدمی رو نمی بینم که به من زل زده باشه ، احساس خوبی ندارم ، شاید برای اینکه کسی منو نگاه نمی کنه تا بخوام تحملش کنم.
ساعت 15:10 به باجه میرسم دستم رو توی جیبم میبرم و کارتم رو در میارم ، کسی دور و ور باجه نیست ، مغازه های بغل باجه خیلی خلوتن و نانوایی که کمی جلوتره تازه داره تنورش رو روشن میکنه ، گوشی رو بر میدارم و کارتم رو توی شیار فرو میکنم ، صدای بوقی بهم میگه شماره گیری کنید ! دید دید دید دید دید دید دید دید دید دید دید! .... بوق ... بوق....بوق...بو...........الو سلام!.........
ساعت 16:05 به سر کوچمون رسیدم ، در طول راه دیگه نه خبر از زمزمه ی نارفیق بود نه خبری از نگاه مردم و تحمل های تکراری! همه چیز اونقدر زیبا بود که دوست داشتم هیچ وقت تموم نشه! کاش فردا هم مثل امروز ساعت 16 دیگه نارفیق رو زمزمه نکنم!
و من هم آيا هستم؟!!

و من هم خيلي خرسندم که خرسندم و انشاا... که همگي شما خرسند را باشيد و با خرسندي خرسندي را نماييد!
اول از همه اينکه افتتحاح وبلاگ مشکوک مشکوکستاني‌ها رو بهشون تبريک ميگم و اميدوارم که هر جا هستند سريعتر برن پيش مامان بزرگه تو آسمون هفتم به غير خودم و عسل که حالا باشيم دور هم شما لذت ببريد!!
دهه ي خيلي مبارک فجر رو به دوستان برادر حميد و کارخانه جات ساخت کاغذ رنگي تبريک ميگم و ديگه همين!
ديگه چي بگم که بابا بهم گيزر نده؟!!....آها..يک شعر آماده کردم که براتون ميخونم اميدوارم لذت ببريد:
«گوزني دارم خوشگله(گمون نکنم!!) فرار کردم ز دستش....مي خوام سر به تنش نباشه کاشکي پلنگ مي خوردش!»
بله بابا ميگن خيلي نوشتت ارزشي شده ديگه جون مادرت دست به قلم نشو!.بله درک ميکنم و اجازه مي خوام که فعلا ننويسم و يکم نوشته هاي ديگران رو بخونم و کسب علم کنم.

يا حق!

Template designed by MartianBoy. © 2006 Mashkookestan ® IT Center.